تبليغاتX
سيد جواد ذاكر
یا زینب سلام الله علیها 
موضوع: سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 20:50

خدا رایک شبی میخانه دیدم

کنارش بهرپابوسی رسیدم

خداباخیل مستان ذکرمی گفت

من ازاوذکریازینب شنیدم

************************************************************

عاشق راستين

كيست عاشق آن كه تا پروانه سان پروا كند

جاى در آتش ز شوق شمع، بى پروا كند

كيست عاشق در جهان چون سرور آزادگان

كو بخون پاك خود اسلام را احيا كند

كيست عاشق آن كه با ايثار اكبر چون خليل‏

راز عشق بى نشان را در جهان افشا كند

كيست عاشق آن كه از دريا برآيد خشك لب‏

و زغم طفلان ز غيرت ديده را دريا كند

جان به قربان علمدارى كه گر دستش فتاد

درگه اعجاز، چون موسى يد بيضا كند

دست عباس دلاور گشت در ميدان قلم

تا بدان طومار مردى را بخون امضا كند

در شمار چاكرانش گر درآيد «افتخار»

فخرها بر شهرياران همه

اسمان غريد و بارانش گرفت...

بعد از ان قاسم مقابل باعمو

اذن ميدانش نداده روبه رو

مضطرب اين سو و ان سو بی قرار

مادرش امد کند درمان کار

نامه بابا برايش خوانده است

چون ژدر اذنش به ميدان داده است

نامه را بگرفته و بس شادمان

همچو رعدی تندری شير دمان

بند کفشی بسته ان ديگر رها

رو به سوی خيمه ان مه لقا

السلام مولای من بابا عمو

قاسم اين سو وا ه حسين است روبه رو

نامه را داد ودگر خاموش بود

از دل وجان او سراپا گوش بود

چون که دست خط برادر را بديد

خط اشکی روی رخسارش دويد

با سوالی رمز حق را باز کرد

از بلايی بس عظيم اغاز کرد

مرگ در کامت چگونه در سر است؟

از عسل ای جان جان شيرين تر است

نوجوان قاسم در اغوشش نشست

از عموصد بوسه بر رويش نشست

بر تنش ايا زره اندازه بود؟!!

نه رفيقان قاسمم دردانه بود

داشت پايش تا رکابش فاصله

دشمنان ان سو کشيدند هلهله

با خدايش لحظه هايی راز کرد

او سپس اهنگ ميدان ساز کرد

تيغ در کف در دفاع حق شتافت

قلب اقا در فراقش می شتافت

حمله ور غريد بر اعدای دون

نعره زن چون شير غران غرق خون

گفت لشکر قاسمم ابن الحسن

در دفاع از عمو بر تن کفن

کوفيان اماده ام بر جنگتان

حق کند لعنت بر اين نيرنگتان

او رجز ميخواند و در لشکر تنيد

هر کسی از روبه رويش می دويد

يکنفر فرياد زد سنگش زنيد

همچو بابا تير بارانش کنيند

چون کمان داران نشستند بر زمين

گشت بر پا در فلک صوتی حزين

تيرها بر جسم پاکش بوسه زد

خاک خون بر چشم ماهش سرمه زد

مهر عشقی بر تنش سم ستور

زير تيغ و مشت کين و درد و زور

شهد شيرين عسل در جام او

کرد فرياد ای عمو جان!ای عمو

قاسمت روی زمين افتاده است

جان خود بر تيغ دشمن داده است

استخوانم با هزاران زمزمه

خرد شد چون استخوان فاطمه

بر زمين افتاده و ارام بود

چون سرش در دامن مه کام بود

جسم پاره پاره بر جانش گرفت

اسمان غريد و بارانش گرفت...

***********************************************************

نوشته شده توسط اکبر | لینک ثابت |

 
موضوع: یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 7:43

می پرست می زده

بشنو  از اين مي پرست مي زده                    

 

                                     داستان مي خوري در ميكده

 

 

دوش رفتم بر در ميخانه اي

 

 

                            تا بگيرم ساغرو پيما نه اي

 

 

بر در ميخانه ديدم ناگهان

 

 

                              مي پرستان بر جمله و شور و فغان

 

 

بر يكي ساغر به دست نزاره گر

 

 

                              بر رخ ساغي كه گردد جلوه گر

 

 

هر يكي ميخواست مي مستي كند

 

 

                           هركه هستي هاي هستي كند

 

 

تكه ساغر امدو با صدخروش

 

 

                              گفت كه مي خارانه باده نوش

 

 

كيست غوغا بر در اين مي كده

 

 

                               نظم اين ميخانه را بر هم زده

 

 

مي پرستان جمله اوردند به جوش

 

 

                                بانگ سر دادند با جوش وخروش

 

 

كه تو سا غي همه دلهاي ما

 

 

                               بادهاي كن در اين پيمانه ها

 

 

در ميان مي خاره اي بس بي شكيب

 

 

                             صد نهيب و اندر و صدها لحيب

 

 

گفت امشب از همه شبها جداست

 

 

                         همنشين مي خوران امشب خداست

 

 

گفت ساغاي را كه اي پير گران

 

 

                           كن دگر گفت و شنود خود تمام

 

 

ان خمي سر بسته عطر را باز كن

 

 

                         بساط شورو مستي را ساز كن

 

 

من چه گويم روي خم اين مطلب

 

                           

 

                               گوي يا نامش جناب زينب است

 

 

 

 

 

  ارد هواي تو امشب سلطان قلب من!

 

 

 

                              اين دل به ياد هوايت سلطان قلب من!

 

 

 

 دورت بگردم اي چمن سبز سر خوشي

 

 

 

                               گلزار جاودان دلم سلطان قلب من!

 

 

 

با من چه كرده اي كه به هر لحظه مي تپد

 

 

 

                           قلبم به عشق يك نظرت سلطان قلب من!

 

 

 

اي عين و شين و قاف ازل تا ابد تو را

 

 

 

                            ناميده اند و خوانده همان" سلطان قلب من"

 

 

 

مي پرورانم اين هوس عاشقانه را

 

 

 

                          در سر كه جان دهمت جان سلطان قلب من!

 

 

 

"بالا بلند عشوه گر نقش باز من"

 

 

 

                       ديباچه ي زمين و زمان سلطان قلب من!

 

 

 

روشن نموده خانه ي تاريك سينه ام

 

 

 

                        ماه منور رويت سلطان قلب من!

 

 

 

معشوق من مي من ساغرم بهار دلم

 

 

 

                       جانان جاودان جهان سلطان قلب من!

 

 

 

اورده ام به هديه دلي بي قرار و پاك

 

 

 

                           ايا قبول ميكني اش سلطان قلب من؟

 

 

 

مستند و در خروش وفغان دنياييان هنوز

 

 

 

                        از عشق يار دلكش و سلطان قلب من

 

 

 

عشق از براي ماندن و فر و شكوه خود

 

 

 

                      دستي زده به دامن سلطان قلب من

 

 

 

سلطان لاله هاي سحر سلطان رازقي

 

 

 

                       سلطان عشق عالم و سلطان قلب من

 

 

 

تا اخر الزمان زمين گريم از غمت

 

 

 

                         نيلوفر شهيد دلم سلطان قلب من!

 

 

 

امشب دوباره جوي دلم رنگ خون گرفت

 

 

 

                     با ياد سرخي رويت سلطان قلب من!

 

 

 

امد سراغ من امشب ياد روي تو

 

 

 

                     تا شعر عاشقانه بگويم سلطان قلب من!

 

 

 

است گوي يا نامش جناب زينب است

http://hoo2.blogfa.com/

نوشته شده توسط اکبر | لینک ثابت |

ماجرای سقیفه (4) 
موضوع: یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 7:31

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد

 

      وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا

 

و اما ادامه ماجرای سقیفه


امام علی ( علیه السلام ) در آن اوان به تجهیز پیغمبر ( صلی الله علیه و آله و سلم ) مشغول بود تا سه روز مردم می آمدند و بر جسد حضرت نماز می گذاردند . پس از دفن پیغمبر حضرت علی ( علیه السلام ) در مسجد نشسته بودند و جمعی هم در حضور ایشان بودند که عمر وارد شد گفت : « چرا اینجا نشسته اید و نمی روید با ابوبکر بیعت کنید که همه انصار و غیر انصار بیعت نمودند » افرادی که در مسجد بودند همه رفتند علی ( علیه السلام ) و جمعی از بنی هاشم که با او بودند برخاستند و به سوی خانه حضرت علی ( علیه السلام ) رفتند .

عمر به اتفاق چند تن به خانه علی ( علیه السلام ) رفت و فریاد زد : « چرا نشسته اید و برای بیعت به نزد ابوبکر نمی روید ؟ » زبیر دست به شمشیر برد . عمر به همراهان گفت : « این سگ را از من دفع کنید » سلمه ابن سلامه شمشیر از دست زبیر گرفت و عمر شمشیر را به زمین زد تا شکست جماعت بنی هاشم که در آنجا بودند همه بیرون رفتند و تک تک با ابوبکر بیعت نمودند و تنها حضرت علی ( علیه السلام ) ماند .
 عمر گفت : « تو نیز بیعت کن حضرت علی( علیه السلام ) گفت به همان دلیل که شما جهت اولویت خویش به انصار دلیل آوردید که ما خویشان پیغمبریم من بر شما اولاترم و شما خودتان می دانید که من چه در حیات پیغمبر و چه پس از درگذشت او از هر کسی به او نزدیکتر بودم و می دانید که او مرا وصی خویش ساخت و همواره در کارها با من مشورت می کرد و رازدار خاص او من بودم و من نخستین کسی بودم که به او ایمان آوردم و سوابق مرا در جنگ ها و فداکاری هاو نیز از آگاهی ام به کتاب و سنت خبر دارید و دانش دینی و بصیرت پیشبینی ام در امور و زبان گویا و دل پر جراتم را می دانید شما به کدام امتیاز خویشتن را بر من مقدم می دانید ؟ اگر از خدا بیم دارید انصاف داشته باشید و گرنه بدانید که به من ستم کرده و حق مسلم من را پایمال کرده اید »
عمر گفت : « آیا بهتر نیست از خویشانت تبعیت کنی و مانند آنها بیعت نمایی ؟ »
حضرت علی ( علیه السلام ) گفت : این را از خودشان بپرسید » آن دسته از بنی هاشم که بیعت کرده بودند گفتند : « هرگز کار ما ملاک عمل علی با آن سوابق علم و دین و حقی که بر اسلام دارد نخواهد بود »
عمر گفت : « به هر حال تو خواه نا خواه باید بیعت کنی »
حضرت علی ( علیه السلام ) گفت : « ای عمر ! تو اکنون شیری می دوشی که خود در آن سهمی داری و منتظری روزگاری نوبت به خودت برسد بدان که من از تو نمی ترسم و بیعت نخواهم کرد  » ابوبکر چون حالت خشم درحضرت  علی ( علیه السلام ) مشاهده نمود به جبران سخنان عمر از در پوزش درآمد و گفت : « ای ابا حسن ! ناراحت نباش ما تو را اکراه نکنیم آزادی هر آنچه مصلحت می دانی همان را انجام بده »
ابو بعبیده برخاست و گفت : « ای پسر عم ! ما منکر فضل تو و علم و تقوای تو و نیز قرابتت به رسول الله نیستیم ولی تو جوانی و ابوبکر پیری از پیران قوم تو می باشد و او بهتر می تواند این بار گران را بر دوش کشد . به علاوه  کار هر چه بود تمام شد و اگر عمر تو وفا کند روزی نوبت به تو نیز می رسد و این امر بدون هیچگونه اختلافی به تو واگذار می گردد چه تو بی شک سزاوار خلافتی از اینها گذشته این مردم کینه هایی از تو به دل دارند بیش از این آتش فتنه را میافروز »
حضرت علی ( علیه السلام ) فرمودند : « ای گروه مهاجر و انصار ! خدا را از یاد نبرید و زعامت و سرپرستی مسلمین را که خاص محمد ( صلی الله علیه و آله وسلم ) و خاندان او می باشد و شما خود به این امر از هر کسی آگاه ترید از خانه پیغمبر بیرون نبرید در صورتی که شما می دانید احاطه من به کتاب خدا و دانش من به علوم دین و بصیرتم د ر امر رعیت داری و سرپرستی امور مسلمین از همه بیشتر و بهتر است شما سوابق نیکوی خود را به این کار جدیدتان تباه می سازید » در این حال بشیر بن سعد و گروهی از انصار گفتند : « ای ابو الحسن ! اگر این سخن را پیش از آنکه با ابوبکر بیعت کنیم از تو شنیده بودیم بی شک از تو می پذیرفتیم و حتی دو نفر هم درباره تو اختلاف نمی نمودند »
حضرت علی ( علیه السلام ) فرمودند : « ای مردم ! آیا شایسته بود که من جنازه پیغمبر را غسل نداده و دفن نکرده رها سازم و بر سر جانشینی و مقام ریاست او نزاع کنم ؟ ! من فکر نمی کردم شما به این کار مبادرت ورزیده و به خود این اجازه را دهید با ما اهل بیت پیغمبر در این حق مسلممان نزاع کنید » 
حضرت علی ( علیه السلام ) از آنجا بیرون رفت و شب هنگام فاطمه را به مرکبی سوار کرد و او را به مجالس انصار برد و فاطمه ( سلام الله علیها ) از آنها مدد می خواست و آنها در جواب می گفتند : « اگر همسر و پسر عمت پیش از آنکه ابوبکر پیشنهاد کند به ما می گفت او را رد نمی کردیم » وحضرت علی ( علیه السلام ) می گفت : « آیا سزاوار بود من جسد پیامبر را رد خانه رها کنم و دفن نکرده بر سر ریاست نزاع کنم ؟ ! و فاطمه می گفت : « ابو الحسن همان که شایسته بوده عمل نموده ولی مردم کاری کردند که خدا از  حساب آن نگذرد و باید جواب خدا را بدهند » پس حضرت علی ( علیه السلام ) به جمع حاضر در مسجد خطاب نمود و گفت : « مگر شما روز غدیر را فراموش کردید ؟ مگر نه پیغمبر در آن روز حجت را بر همه تمام کرد و دیگر جای سخنی را برای کسی نگذاشت ؟ شما را به خدا سوگند می دهم یکی از شما که سخن پیغمبر { من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه ........} را شنید برخیزید و گواهی دهد » زید ابن ارقم می گوید : « دوازده نفر از بدریین برخاستند و شهادت دادند من نیز به یاد داشتم ولی کتمان کردم که بر اثر آن چشمم را از دست دادم »
ابن قتیبه در کتاب ( الامامه والسیاسه ) که به تاریخ خلفا شهرت یافته می نویسد : » ابوبکر دریافت کسانی که از بیعت با او سرپیچی کرده اند نزد حضرت علی ( علیه السلام ) هستند . پس عمر را به جانب ایشان فرستاد . عمر به آنجا آمد و با فریاد آنان را که در خانه حضرت بودند فرا خواند اما کسی از خانه خارج نشد هیزم خواست و گفت : « سوگند به کسی که جان عمر در دست اوست از خانه خارج شوید و گرنه خانه را بر سر ساکنانش آتش می زنم . به او گفتند : ای ابا حفص فاطمه در این خانه است گفت : باشد . تا آنجا که می گوید سپس عمر برخاست و به همراهی گروهی به در خانه فاطمه ( سلام الله علیها ) آمد . در راکوبید وقتی که حضرت فاطمه ( سلام الله علیها ) صدای آنها را شنید با صدای بلند فریاد زد : « پدر ! ای رسول الله پس از تو از دست پسر خطاب و پسر ابو قحافه چه می کشیم آن گروه وقتی صدای گریه حضرت فاطمه را شنیدند با چشمی گریان از آنجا دور شدند نزدیک بود دل هایشان گدازان و جگرهایشان سوزان گردد. عمر به همراهی عده ای باقی ماندند . حضرت علی ( علیه السلام ) را از خانه بیرون آورده و او را به سوی ابوبکر بردند و به او گفتند : « بیعت کن » حضرت علی ( علیه السلام ) گفتند : اگر بیعت نکنم چه می کنید ؟ گفتند سوگند به خدایی که جز او خدایی نیست گردنت را می زنیم . سلیم بن قیس هلالی چنین می نویسد : « وقتی اهل بیت در پاسخ تهدیدها از خانه بیرون نیامدند درب خانه را به آتش کشیدند . حضرت فاطمه ( سلام الله علیها ) پشت درب خانه آمد و در این ماجرا بین درب و دیوار قرار گرفت و به او فشاری سخت وارد شد . قنفذ با تازیانه به بازوی حضرت فاطمه ( سلام الله علیها ) نواخت » طبری شعبی می نویسد قنفذ با غلاف شمشیر به او زد و محسن فاطمه سقط شد و بدان خاطر به بیماری سختی دچار گشت

                          اللهم العن الجبت والطاغوت

http://www.ahlebayt14.blogfa.com/

نوشته شده توسط اکبر | لینک ثابت |

ماجرای سقیفه (3) 
موضوع: یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 7:27

 

نزاع بر سر خلافتی که حق هیچکدام نبود !

 

در رأس انصار سعد ابن عباده و قبیله او بودند . انصار در دل از مهاجران بیمناک بودند . به دلیل اینکه آنان در نبردهای بدر و احد تعداد زیادی از اقوام و اقارب مهاجرین ( که در سپاه قریش مکه بودند ) به قتل رسانده بودند . آنان از این هراس داشتند که مهاجران حکومت را به دست بگیرند و در پی انتقام پیوسته آنها را مورد ظلم و ستم قرار دهند این هراس آنها را بر آن داشت که اقدام به ایجادشورایی نمایند تا بتوانند خلیفه را از  میان خود برگزینند تا قدرت و شوکتشان حفظ شود و بتوانند از حوادث تلخ احتمالی که امکان داشت به دست مهاجران اتفاق افتد جلوگیری نمایند لذا قبیله اوس و خزرج در سقیفه بنی ساعده گرد آمدند و سعد ابن عباده رئیس قبیله خزرج رشته کلام را در دست گرفت و با برشمردن فضائل انصار گفت : « ای گروه انصار !شما را در دین سابقه و در اسلام فضیلتی است که هیچ یک از قبائل عرب از آن برخوردار نیست محمد بیش از ده سال در میان قریش زیست و آنان را به پرستش خداوند رحمان و ترک عبادت بتان فراخواند اما جز اندکی به او ایمان نیاوردند آنقدر تعداد گروندگان به او اندک بود که نمی توانستند در مقام مدافعه رسول خدا برایند دین را به سر بلندی برآرند و از خویشتن دفاع نمایند . تا اینکه شرف و بزرگواری و نعمت ارزانیتان گردید و خداوند ایمان به خود و رسولش و دفاع از پیامبر و سربلندی او و دین و ستیزه با معاندین را روزیتان فرمود . پس شما در میان خودتان سختگیرترین مردم بر دشمنان او و در میان دیگران با هیبت ترین مردمان نسبت به دشمنان او بودید ...»

در همان زمانی که سعد بن عباده در سقیفه بنی ساعده در حال سخنرانی بود مهاجران همگی در اندیشه پیرامون تعیین محل قبر و چگونگی غسل و کفن و نماز خواندن بر پیامبر در شور و گفتگو بودند . ناگهان دو تن به نامهای ( معن بن عدی ) و ( عویم ابن ساعده ) در گوشی به ابوبکر گفتند که انصار برای تعیین جانشین پیامبر در سقیفه بنی ساعده گرد آمده اند . در این لحظه ابوبکر و عمر و ابو عبیده از میان جمع مهاجران بیرون رفتند و بدون اینکه دیگران را از هدف و انگیزه خویش آگاه نمایند به جانب سقیفه بنی ساعده روان شدند . دیدند که سعد بر فرشی نشسته و بر بالشی تکیه زده و مشغول سخن گفتن است .

عمر خواست شروع به سخن نماید اما ابوبکر او را باز داشت و خود سخن گفتن را آغازید ابوبکر در این خطبه ابتدا فضیلت و سابقه ای را که مهاجران در اسلام داشتند بر شمرد و یاد آور شدت که مهاجرین اولین کسانی بودند که خدا را روی کره زمین عبادت کردند و به خدا و رسول ایمان آوردند . مهاجرین اولیاء و عشیره رسول خدا هستند و از همه مردم به خلافت بعد از پیغمبر سزاوارترند و عرب جز به این طایفه قریش مدیون نیست و کسی در امر خلافت با قریش دعوا نمی کند مگر آنکه ظالم و ستمکار باشد . آنگاه انصار را مخاطب قرار داد و حق و سابقه جهاد آنان را نیز منکر نشد .

 ابوبکر در این خطبه چنین گفت : « شما ای گروه انصار ! کسانی هستید که احدی منکر فضیلتی که در دین و سابقه بزرگی که در اسلام داشته اید نیست . خدا رضایت داده که انصار دین و پیغمبر او باشید . پیغمبر به سوی شما هجرت کرد و تعدادی از زنان و اصحاب پیامبر از بین شما هستند . به عقیده ما بعد از مهاجرین اولیه کسی به منزلت شما نمی رسد و بنابراین ما امیرانیم و شما وزیران ......»

 حباب بن منذر انصاری به پا خواست و خطاب به انصار ضمن بیاناتی مهیج و احساس بر انگیز گفت : « مبادا پیشنهاد ابوبکر را بپذیرید و به کمتر از این که امیری از ما و امیری از آنها باشد رضا دهید . » در اینجا عمر برخاست و گفت : « هیهات که دو زمامدار در یک زمان باشند . به خدا عرب رضایت نمی دهد که شما را به امارت بگمارد و در حالی که پیامبر از طایفه دیگری است . ولی امتناع ندارد که سرپرستی امر خود را به کسانی واگذار کند که نبوت در بین آنها بوده و افرادی از آنها متولی امر بودند . ما در مقابل اعرابی که از قبول این مطلب سر باز زنند دلیل روشن و آشکار داریم . چه کسی می تواند در زمامداری و امارتی که متعلق به محمد بوده با ما به نزاع بپردازد در حالی که ما دوستان نزدیک و فامیل او هستیم . مگر اشخاصی که با باطل سرو کار داشته و یا متمایل به گناه بوده و یا در ورطه هلاکت افتاده باشد ....»

 بعد از عمر حباب برخاست و گفت : « ای گروه انصار ! کارتان را به دست بگیرید و به گفتار این مرد و دار و دسته اش گوش نکنید و علی رغم آنها متصدی امور شوید که شما به خدا قسم نسبت به امر خلافت شایسته تر از آنهائید زیرا به وسیله شمشیرهای شما بود که کسانی که حاضر نبودند به دین در آیند پذیرای دین شدند . من پشتوانه مورد اعتماد و پاسدار مطمئن این امرم . من بچه شیرم که در بیشه شیران هستم . هان ! که به خدا اگر شما مایل باشید بار دیگر دست بر شمشیر خواهیم برد . به خدا هر کس این سخنان مرا رد کند بینی اش را با شمشیر فرو خواهم کوبید »

 عمر گفت : « نظر به اینکه میان من و حباب در حال حیات پیامبر اختلافی بوده و از آن زمان عهد کرده ام که با وی سخن نگویم لذا تو ای ابو عبیده پاسخش را بده » پس ابو عبیده به سخن آمد و مفصلا انصار را ستود در این بین بشیر بن سعد که پسر عموی سعد بن عباده و یکی از رؤسای انصار بود دید انصار مصممند که به سعد بن عباده رأی دهند حسد بر او غالب گشت و بر این شد که دست از یاری انصار برداشته جانب مهاجرین را بگیرد لذا به بیاناتی رسا مردم را به ترجیح مهاجران ترغیب نمود آن بخش از انصار که وی را از خود می دیدند سخنان او را پذیرفتند .

ابوبکر هم چون زمینه را مساعد یافت گفت : « من یکی از این دو مرد ( عمر و ابو عبیده ) را برای شما پسندیدم . با هر کدام می خواهید بیعت کنید » اما عمر و ابو عبیده از پیشنهاد ابوبکر سر باز زدند و عمر گفت : « نه به خدا ما با وجود شما متصدی این امر نمی شویم . دستت را بده تا با تو بیعت کنیم » و جلو رفت و با ابوبکر بیعت کرد ابوبکر هم خودداری نکرد و دستش را به طرف عمر دراز کرد ولی بشیر بن سعد بر عمر بن خطاب پیش دستی کرد و دستش را به عنوان بیعت بین دستهای ابوبکر و عمر گذاشت گویی می خواست با پیش دستی برای بیعت فضیلتی به دست آورد و یا اخلاص خود را نسبت به مهاجرین مدلل کند .

 حباب برخاست و به بشیر گفت :« ای بشیر بن سعد بلاهای جهان نابودت کند تو را چه حاجتی بود که به چنین کاری دست زدی . آیا فرمانروایی را برای پسر عموی خودت گران دانستی » وقتی که اوسیان عملکرد بشیر بن سعید و ادعای مهاجران و از طرفی تقاضای خزرج برای امارت سعد بن عباده مشاهده نمودند به یکدیگر گفتند : « به خدای سوگند اگر خزرجیان فرمانروا گردند به خاطر این فضیلت دائما بر شما فخر خواهند فروخت » این بود که رئیس قبیله اوس ( أسید بن خضر ) نیز برخاست و با ابوبکر بیعت نمود . این کار وی سبب نمود عشیره وی یکی پس از دیگری با ابوبکر بیعت کنند و سعد بن عباده وقبیله خزرج را کنار زنند . مردم به این ترتیب از هر سو با ابوبکر روآور شدند و با او بیعت کردند و آنچنان ازدحام شد که نزدیک بود سعد بن عباده زیر پا له شود .

ادامه مطلب در پست بعدی...........

 

نوشته شده توسط اکبر | لینک ثابت |


Copyright 2009 - zakerjavad.blogfa.com & Designer: GholamReza Sedaghati