خدا رایک شبی میخانه دیدم
کنارش بهرپابوسی رسیدم
خداباخیل مستان ذکرمی گفت
من ازاوذکریازینب شنیدم
************************************************************
عاشق راستين
كيست عاشق آن كه تا پروانه سان پروا كند
جاى در آتش ز شوق شمع، بى پروا كند
كيست عاشق در جهان چون سرور آزادگان
كو بخون پاك خود اسلام را احيا كند
كيست عاشق آن كه با ايثار اكبر چون خليل
راز عشق بى نشان را در جهان افشا كند
كيست عاشق آن كه از دريا برآيد خشك لب
و زغم طفلان ز غيرت ديده را دريا كند
جان به قربان علمدارى كه گر دستش فتاد
درگه اعجاز، چون موسى يد بيضا كند
دست عباس دلاور گشت در ميدان قلم
تا بدان طومار مردى را بخون امضا كند
در شمار چاكرانش گر درآيد «افتخار»
اسمان غريد و بارانش گرفت...
بعد از ان قاسم مقابل باعمو
اذن ميدانش نداده روبه رو
مضطرب اين سو و ان سو بی قرار
مادرش امد کند درمان کار
نامه بابا برايش خوانده است
چون ژدر اذنش به ميدان داده است
نامه را بگرفته و بس شادمان
همچو رعدی تندری شير دمان
بند کفشی بسته ان ديگر رها
رو به سوی خيمه ان مه لقا
السلام مولای من بابا عمو
قاسم اين سو وا ه حسين است روبه رو
نامه را داد ودگر خاموش بود
از دل وجان او سراپا گوش بود
چون که دست خط برادر را بديد
خط اشکی روی رخسارش دويد
با سوالی رمز حق را باز کرد
از بلايی بس عظيم اغاز کرد
مرگ در کامت چگونه در سر است؟
از عسل ای جان جان شيرين تر است
نوجوان قاسم در اغوشش نشست
از عموصد بوسه بر رويش نشست
بر تنش ايا زره اندازه بود؟!!
نه رفيقان قاسمم دردانه بود
داشت پايش تا رکابش فاصله
دشمنان ان سو کشيدند هلهله
با خدايش لحظه هايی راز کرد
او سپس اهنگ ميدان ساز کرد
تيغ در کف در دفاع حق شتافت
قلب اقا در فراقش می شتافت
حمله ور غريد بر اعدای دون
نعره زن چون شير غران غرق خون
گفت لشکر قاسمم ابن الحسن
در دفاع از عمو بر تن کفن
کوفيان اماده ام بر جنگتان
حق کند لعنت بر اين نيرنگتان
او رجز ميخواند و در لشکر تنيد
هر کسی از روبه رويش می دويد
يکنفر فرياد زد سنگش زنيد
همچو بابا تير بارانش کنيند
چون کمان داران نشستند بر زمين
گشت بر پا در فلک صوتی حزين
تيرها بر جسم پاکش بوسه زد
خاک خون بر چشم ماهش سرمه زد
مهر عشقی بر تنش سم ستور
زير تيغ و مشت کين و درد و زور
شهد شيرين عسل در جام او
کرد فرياد ای عمو جان!ای عمو
قاسمت روی زمين افتاده است
جان خود بر تيغ دشمن داده است
استخوانم با هزاران زمزمه
خرد شد چون استخوان فاطمه
بر زمين افتاده و ارام بود
چون سرش در دامن مه کام بود
جسم پاره پاره بر جانش گرفت
اسمان غريد و بارانش گرفت...
***********************************************************